من همین اول یه چیزی بگم که ٢٩ اکتبر روز جهانی کوروش بزرگه که توی تقویمای بیشتر کشورهای جهان وارد شده اما تقویم ایران ثبتش نکرده در حالی که کوروش ایرانیه و باید بهش افتخار کنن ولی...
بگذریم!
( ای پیغمبر ! برخی از کفّار به دسیسه یهودیان ) از تو درباره ( سرگذشت ) ذوالقرنین میپرسند . بگو : گوشهای از سرگذشت او را برایتان بازگو خواهم کرد .
ما به او در زمین قدرت و حکومت دادیم و وسائل هر چیزی را ( که برای رسیدن بدان تلاش میکرد ) در اختیارش نهادیم .
او هم سبب را پیگیری کرد ( و از وسائل خداداد استفاده نمود ) .
تا وقتی که به غروبگاه خورشید رسید . به نظرش آمد که آفتاب ( انگار ) در چشمه گِلآلودِ تیره رنگی فرو میرود ، و در آنجا گروهی ( متمرّد کافر ) را یافت . ( از راه الهام به او ) گفتیم : ای ذوالقرنین ! ( یکی از دو کار ، درباره ایشان روا دار : ) یا آنان را ( در صورت ایمان نیاوردن ، با کشتن ) عذاب میدهی ، و یا این که نسبت بدیشان خوبی میکنی ( و در صورت ایمان آوردن از آنان گذشت مینمائی و به ارشاد ایشان همت میگماری ) .
( ذوالقرنین بدیشان ) گفت : امّا کسانی که ( بر کفر بمانند و بدین وسیله به خود ) ستم کنند ، آنان را ( در دنیا با کشتن ) مجازات خواهم کرد ، سپس در آخرت به سوی پروردگارشان برگردانده میشوند و ایشان را به عذاب شدیدی گرفتار خواهد کرد .
و امّا کسانی که ایمان بیاورند و کارهای شایسته انجام دهند ، ( در آخرت ) پاداش نیکو خواهند داشت ، و ما ( هم در دنیا ) دستور سهل و سادهای در حق ایشان صادر مینمائیم ( و تکالیف طاقتفرسا و مالیات سنگین بر دوششان نمیگذاریم ) .
سپس از وسیله استفاده کرد ( و برای بازگشت راه شرق را در پیش گرفت ) .
تا وقتی که به محلّ طلوع خورشید رسید . دید که آفتاب بر مردمانی میتابد که برای حفظ خود از آن ، ما پوششی ( به نام جامه ، یا سرپناهی به نام خانه ) بهره ایشان نکرده بودیم ( و آنان همچون انسانهای اوّلیّه ، لخت و عریان در بیابان گرم و سوزان زندگی میکردند ) .
همان گونه ( در حق مردمان مشرِق زمین رفتار کرد که درباره مردمان مغرب زمین رفتار کرده بود ) و ما از آنچه میکرد ، کاملاً مطّلع بودیم .
سپس ( راه شمال را در پیش گرفت و ) از وسیله ( و ابزار ممکن ) سود جست .
تا آن گاه که به میان دو کوه رسید ، و در فراسوی آن دو کوه گروهی را یافت که هیچ سخنی را نمیفهمیدند ( مگر با مشقّت زیاد . چرا که از نظر فکری عقبمانده و از لحاظ تمدن در سطح بسیار پائینی بودند و زبان عجیبی داشتند ) .
( مردمان آنجا ، هنگامی که قدرت و امکانات ذوالقرنین را دیدند ، بدو ) گفتند : ای ذوالقرنین ! یأجوج و مأجوج در این سرزمین تباهکارند ( و بر ما تاخت میآورند ) آیا برای تو هزینهای معیّن داریم که میان ما و ایشان سدّ بزرگ و محکمی بسازی ؟
( ذوالقرنین ) گفت : آنچه پروردگارم از ثروت و قدرت در اختیار من نهاده است بهتر است ( از آنچه پیشنهاد میکنید . ما برای اندوختن اموال نیامدهایم ) پس مرا با نیرو یاری کنید ، تا میان شما و ایشان سدّ بزرگ و محکمی بسازم .
( سپس شروع به کار کرد و گفت : ) قطعات بزرگ آهن را برای من بیاورید . ( آن گاه دستور چیدن آنها را بر روی یکدیگر صادر کرد ) تا کاملاً میان دو طرف دو کوه را برابر کرد ( و شکاف بین آنها را از آهن پُر نمود . فرمان داد که بالای آن آتش بیفروزند ، و ) گفت : بدان بدمید ؛ تا وقتی که قطعات آهن را سرخ و گداخته کرد ( و قطعات به هم جوش خورد . سپس ) گفت : مس ذوب شده برای من بیاورید تا ( آن را ) بر این ( سدّ ) بریزم .
( سدّ به قدری بلند و ستبر شد که حملهورانِ یأجوج و مأجوج ) اصلاً نتوانستند از آن بالا روند ، و به هیچ وجه نتوانستند نقبی در آن ایجاد کنند .
( هنگامی که بنای سدّ به پایان رسید ، ذوالقرنین شاکرانه ) گفت : این ( سدّ ) از مرحمت پروردگار من است ( و پابرجا میماند تا خدا بخواهد ) و هرگاه وعده خدا فرا رسد ( و بخواهد آن را خراب کند ) آن را ویران و با زمین یکسان میکند ، و وعده پروردگار من حق ( و هنگامه قیامت حتمی ) است .
در آن روز ( که جهان پایان میگیرد و وعده آخرت فرا میرسد ) ما آنان را رها میسازیم تا برخی در برخی ( فرو لولند و در همدیگر ) موج زنند ، و ( آن گاه برای دومین بار ) در صور دمیده میشود ، و ما ایشان را به گونه شگفتی ( برای حساب و کتاب در یکجا ) گرد میآوریم .
و در آن روز ، دوزخ را به طرز شگفتی به کافران نشان میدهیم ( و ایشان را در آن گرد میآوریم ) .
کافرانی که چشمانشان از ( دیدن ) آیات ( خواندنی و دیدنی ) من در پرده بوده و توان شنیدن ( فرمان یزدان ) را نداشتهاند ( و از نیروی بینائی و شنوائی برای درک حقائق و رسیدن به سعادت استفاده نکردهاند ) .
آیا کافران گمان میبرند که بجز من ، بندگان مرا ( نیز اگر ) سَرور و سرپرست خود گیرند ( و معبود و مسجود خویش دانند ، بدیشان سود میرسانند ؟ ) . ما دوزخ را برای پذیرائی از کافران آماده کردهایم .
( ای پیغمبر ! به کافران ) بگو : آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه سازم ؟
آنان کسانیند که تلاش و تکاپویشان ( به سبب تباهی عقیده و باورشان ) در زندگی دنیا هدر میرود ( و بیسود میشود ) و خود گمان میبرند که به بهترین وجه کار نیک میکنند ( و طاعت و عبادت شرکآلودشان موجب رستگاریشان میشود ) .
آنان کسانیند که به آیات ( قرآنی و دلائل قدرت ) پروردگارشان و ملاقات او ( در جهان دیگر ، برای حساب و کتاب ) بیباور و کافرند ، و در نتیجه اعمالشان باطل و هدر میرود ، و در روز رستاخیز ارزشی برای ایشان قائل نمیشویم ( و قدر و منزلتی در پیشگاه ما نخواهند داشت ) .
( حال و احوال ایشان ) همان گونه است ( که بیان کردیم ) ، و به سبب کفر ورزیدنشان و به خاطر مسخره کردن آیاتم و پیغمبرانم توسّط ایشان ، سزای آنان دوزخ است .
بیگمان کسانی که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته کردهاند ، باغهای بهشت جایگاه پذیرائی از ایشان است .
جاودانه در آنجا میمانند و تقاضای نقل مکان از آنجا را نمینمایند ( و حاضر نیستند آن را با چیزی عوض کنند ) .
بگو : اگر دریا برای ( نگارش شماره و صفات و ویژگیهای ) موجودات ( جهان هستی ) پروردگارم جوهر شود ، دریا پایان میگیرد پیش از آن که ( سخن از تعداد و حقائق و رموز ) موجودات پروردگارم پایان پذیرد ، هرچند هم همسان آن دریا را به عنوان کمک بدان بیفزائیم ( و مرکّب و جوهرش نمائیم ) .
( ای پیغمبر ! ) بگو : من فقط انسانی همچون شما هستم ( و امتیاز من این است که من پیغمبر خدایم و آنچه گفت : بگو ؛ میگویم ) و به من وحی میشود که معبود شما یکی است و بس . پس هرکس که خواهان دیدار خدای خویش است ، باید که کار شایسته کند ، و در پرستش پروردگارش کسی را شریک نسازد .
( توضیح: بر طبق نظر دانشمندان اسلامی و کارشناسان قرآنی، "ذوالقرنین" که در آیات فوق آمده همان کوروش کبیر، پادشاه عادل و بزرگ هخامنشی است.)
چه زیباست که اگر از نوشته های این تارنگار استفاده کردی، با ذکر نام منبع و نشانی تارنگار، همراه باشد!
اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات چهارگانه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیردستان من دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.
من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.
من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغل را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند.
من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کای ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر می شود فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران.
من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد.
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.
متن سنگ نوشته ای که به فرمان کورش کبیردر پاسارگاد حک شد:
"ای رهگذر هر که هستی و از هر کجا که بیایی می دانم سرانجام روزی بر این مکان گذر خواهی کرد. این منم، کوروش، شاه بزرگ، شاه چهارگوشه جهان، شاه سرزمین ها، برخاک اندکی که مرا در برگرفته رشک مبر، مرا بگذار و بگذر."
البته امیدوارم توی این مدتی که سنگ نوشته داخل ایرانه، هیچ بلایی سرش نیارن!

:: شیخ گفته: دو برادر بودند و مادری. هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی و یک برادر به خدمت خداوند مشغول. آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدایش خوش بود. برادر را گفت:"امشب نیز خدمت خداوند به من ایثار کن." هر شب چنین می کرد. آن شب به خدمت خداوند سر به سجده نهاد در خواب شد. دید آوازی آمد که برادر تو را آمرزیدیم و تو را به او بخشیدیم. گفت:" آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر. مرا در کار او می کنید!؟"
جواب آمد:"زیرا که آنچه تو میکنی ما از آن بی نیازیم و لیکن مادرت از آن بی نیاز نیست که برادرت خدمت کند."::
از نُسَک ( = کتاب) " شرح زندگانی شیخ ابوالحسن خرقانی"
::
نقل است که شیخ نماز همی کرد. آواز می شنود که " هان ابوالحسن! خواهی که آن چه از تو می دانم با خلق بگویم و رسوایت سازم تا سنگسارت کنند؟" شیخ گفت: ای بار خدایا! خواهی آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟" آواز آمد: " نه از تو نه از من!"
::
برگرفته از: " شرح زندگانی شیخ ابوالحسن خرقانی"
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد فردوسی توسی، حماسه سرای بزرگ ایران(329-411هجری برابر با 940-1020 میلادی) استاد بی همتای شعر پارسی، بزرگترین حماسه سرای ایران و یکی از حماسه سرایان بزرگ جهان است. اثر جاویدان او، شاهنامه، در شمار بزرگترین آثار حماسی عالم است. این اثر با ارزش که در حدود 50000 بیت دارد، منظومه ایست به بحر متقارب در شرح تاریخ ایران از قدیمترین زمانها تا حمله ی تازیان در قرن هفتم میلادی که شامل قسمت های اساطیری و داستانی و قسمت تاریخی است. ترجمه هایی از این اثر به زبنهای ترکی و تازی صورت گرفته اما از همه مهمتر ترجمه ژول مول به فرانسوی و شاک و روک به آلمانی و اتکینسن به انگلیسی و پیزی به ایتالیایی است. نظم شاهنامه مبتنی است بر ماخذ قدیم که از همه مهمتر یکی شاهنامه منثور ابومنصور محمد بن عبدالرزاق و دیگری اخبار رستم از آزاد سرو سیستانی است. فردوسی در حدود سال 329 هجری در روستای باژ از توابع طابران توس در خانواده ای از طبقه ی دهقانان ولادت یافت و در جوانی شروع به نظم داستانهای قهرمانی کرد و در سال 370هجری بعد از آگاه شدن از قتل ((دقیقی)) که نظم شاهنامه را آغاز کرده بود، به نظم این کتاب پرداخت و در سال 384 هجری آن را به پایان برد. فردوسی ، شاهنامه را بسال 400 به سلطان محمود تقدیم کرد اما به دلایل مختلف میانشان اختلاف افتاد و فردوسی از غزنین به هرات و سپس به توس بازگشت و در سال 411 در زادگاهش درگذشت. فردوسی در اشعارش هیچگاه از دین خود سخنی به میان نیاورد اما تاریخشناسان ادبیات بر این باورند که وی بر دین ایرانی خود ماند و اسلام نیاورد، اما دین وی هرچه که باشد همواره اشعار و فداکاریش در دل ایرانیان خواهد ماند. آغاز داستان کنون باید خورد می خوشگوار که می بوی مشک آید از کوهسار هوا پرخروش و زمین پر ز جوش خُنُک آن دل شاد دارد بنوش درم دارد و نقل و جام نبید سر گوسپندی تواند برید مرا نیست این خرم آن را که هست ببخشای بر مردم تنگدست همه بوستان زیر برگ گلست همه کوه پر لاله و سنبل است به پالیز بلبل بنالد همی ندانم که نرگس چرا شد دژم ندانم که عاشق گل آمد گر ابر چو از ابر بینم خروش هژبر بخندد همی بلبل از هردوان چو بر گل نشیند گشاید زبان بدرد همی باد پیراهنش درفشان شود آتش اندر تنش به عشق زمین بر هوا شد گوا بنزدیک خورشید فرمانروا که داند که بلبل چه گوید همی به زیر گل اندر چه موید همی چو آواز رستم شب تیره ابر بدرد دل و گوش غران هژبر چند ماه پیش در مجله ی ((فروزش)) مطلبی در مورد زندگینامه ی فردوسی به چاپ رسیده بود که در پایان شعری منسوب به ایشان آمده بود اما در مورد صحت این شعر، صاحبنظران به توافقی نرسیده اند ولی آوردن این سروده خالی از لطف نیست. به ایرانیان زار و گریان شدم ز ساسانیان نیز بریان شدم دریغ این سر و تاج و این داد و تخت دریغ این بزرگی و این فر و بخت کزین پس شکست آید از تازیان ستاره نگردد مگر بر زیان برین سالیان چهارصد بگذرد کزین تخمه گیتی کسی نسپرد رهایی نیابم سرانجام از این خوشا بادِ نوشین ِ ایران زمین چو با تخت، منبر برابر کنند همه نام علی و عمّر کنند! تبه گردد این رنج های دراز نشیبی درازست پیش فراز نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر از اختر همه تازیان راست بهر! برنجد یکی، دیگری برخورَد به داد و به بخشش کسی ننگرد ز پیمان بگردند و از راستی گرامی شود کژی و کاستی رباید همی این از آن، آن از این ز نفرین ندانند باز آفرین نهان بدتر از آشکارا شود دل شاهشان، سنگ خارا شود شود بنده ی بی هنر شهریار!!! نژاد و بزرگی نیاید به کار از ایران و از ترک و از تازیان نژادی پدید آید اندر میان نه دهقان نه ترک و نه تازی بوَد سخن ها به کردار بازی بود زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آرند پیش بریزند خون از پی خواسته شود روزگار بد آراسته
گل از ناله او ببالد همی
شب تیره بلبل نخسبد همی
گل از باد و باران بچسپد همی
چو از ابر بینم همی باد و نم
شب تیره بلبل نخسبد همی
گل از باد و باران بچسپد همی
نگه کن سحر گاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتن پهلوی
همی نالد از مرگ اسفندیار
ندارد بجز ناله زو یادگار
از همان روزگاران کهن که جهانیان با گاتها و پیام خردمندانه آن آِشنا شدند، همواره آنرا ستوده اند! کمتر جایی مشاهده شده است که کسی توانسته باشد حتی انتقادی به کلام گاتها و زرتشت داشته باشد. با هم نگاههای بزرگان جهان را مرور می کنیم
ویل دورانت: دین زرتشت، دینی با فر وشکوه بود که همچون دیگر دین ها که سرشار از درونمایه خونریزی و بتپرستی و خرافهگرایی بودند، روی خوشی با این ناشایست ها نداشت و پاک و پاکیزه بود. زردشت این دستور طلایی را داده است که آنچه را برخود نمیپسندی، بردیگران روا مدار. خویشکاری هرکسی سه سویه است: 1- با دشمن چنان رفتار کن که دوست گردد. 2- بدجنس را به راستی و درستی رهبری و راهنمایی کن و نادان را به دانایی.3- و سومین بخش آن است که بزرگترین برتری، پارسایی و پرهیزکاری است و پس از آن راستگویی وراست کرداری.
نیچه: زردشت بزرگترین پیامبر هوشمند و تیزهوشی است که پایههای گسترده اندیشه سازنده و مردمیش تاکنون برای باختر استوارترین ستون زندگی بوده است. اندیشه زردشت آموزشهای بزرگی برای نیک زندگی کردن، نیک در پیوند بودن، نیکرفتار داشتن ونیک سخن گفتن و بالاتر از همه، چگونه ارج و ارزش نهی به دیگران است. او هیچگاه در هیچ سخنش از به کاربردن پیدرپی «راستی و درستی» خودداری نکرده وپیوسته همه مردم را بدین سو خوانده است. در سخن زردشت، شکوهی یافت میشود که در کمتر سخنی میتوان یافت سرپرسی سایکس: از دید من بسیار دشوار است که بتوان کسی را یافت که بتواند آموزش هایی بالاتر از آموزش های زرتشت برای مردم پیداکند. سروده های این مرد بزرگ بی گمان جاویدند و هیچگاه گرد سالها برچهرهاش نخواهد نشست که آنرا پنهان دارد
ارزش سرودههای زرتشت در پاکدلی گوینده و راستی بنیادینی است که اوسخت باور داشته است.
هرتسفیلد: پشتکار و کوشش های خستگیناپذیر، از فروزههای درخشان ایرانیان میباشد که برپایه راستی و درستی استوار شده است که همه آنها پرتوی از آیین شکوهمند و پرفروغ زردشت است.
گوته: دانشمند بلند آوازه آلمانی، سخت فریفته گفتار و سرودههای زرتشت بود و اورا مردی بسیار بزرگ و نوشتههایش را شکوهمند بازنمود کرده است. گوته، زرتشت را خردمندی به شمار میآورد که جهان خرد کمتر همانند اورا به خود دیده است. او در همه جا از کسی نام میبرد که همواره دراندیشه خوشبختی و آسایش مردم بوده است و جز راستی و پاکدلی سخن نگفته است.
رودلف: با آنکه زرتشت از گروه توانگران و برجستگان بوده ولی با این رو هیچگاه از هواداری تنگدستان و مردمان نیازمند و هم چنین کشاورزان و رمهداران دست نکشید و پشتیبان سرسخت آنان بود. سخن او دلنشین و سرشار از راه و روش مردمی است.
در لغت نامۀ دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که: هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه میکردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانتهآ که همسرش به نام «آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود. چون وصف زیبایی پانتهآ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس این که به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد. اما اراسپ خود عاشق پانتهآ گشت و خواست از او کام بگیرد، به ناچار پانتهآ از کورش کمک خواست. کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازا از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند. آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانتهآ بر سر جنازۀ او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانتهآ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانتهآ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینۀ خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت. منبع: www.zartosht.blogfa.com
میگویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانتهآ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حقشناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»

