
نوروز باستانی و آیین زردشتی
با یاد اهورامزدا
خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد . زرتشت
کم کم به نوروز نزدیک می شویم ، بی مناسبت نیست کمی بیشتر با آیین کهن این مزر و بوم آشنا شویم...
من هر بار قسمتی از آداب و رسوم نوروز و فلسفه ی آن را برایتان خواهم نوشت تا بیشتر و بهتر بتوانیم با زیبایی های بزرگترین جشن ایرانیان آشنا شویم.
نوروز _ زیبا ترین جشن در آیین زردشت و در نزد ایرانیان
جشن نوروز بزرگترین ، برجسته ترین ، ویژه ترین و باشکوه ترین یادگار ایرانیان از روزگار باستان تا به امروز است. بیشترین ارزش این جشن را می توان در آن دانست که با پشت سر گذاشتن فراز و نشیبهای گوناگون چون کوهی استوار از هجمه ها و حمله های یونانیان ، ترکها ، مغولها و عربها جان به در برده و با روح و احساس مردم این سرزمین چنان سرشته شده است که همه ساله در ژرفای دل و جان و روان خود چشم به راه فرا رسیدن آن هستند.
طبق عقاید زردشتیان ماه فروردین به " فراوشی " اشاره دارد و دنیای مادی را در آخرین روزهای سال دچار تحول می کند.
جشن نوروز از رسوم باستانی و ملی ایرانیان می باشد. جزییات چگونگی این جشن تا دوره هخامنشیان بر ما پوشیده است. تنها اطلاعات اندکی مربوط به دوره ساسانیان در این باره وجود دارد.
از نظر فردوسی، شاعر بزرگ ایران زمین، عید نوروز از زمان پادشاهی جمشید در ایرن مرسوم شده که احتمالا" تاریخ آن باز میگردد به 3800 تا 3700 سال پیش.
چهارشنبه سوری و روشن کردن آتش
ایرانیان باستان به آتش احترام می گذاشتند. زیرا آتش باعث تصفیه هوا می شده است(البته متاسفانه، امروزه به دلیل استفاده از مواد منفجره و ترقه و آتش زدن مواد پلاستیکی مانند لاستیک خودرو، در روز چهارشنبه سوری هوای شهر به شدت آلوده می شود ). آتش از بین برنده ی ناپاکی ها و روشن کننده ی تاریکی هاست.
زردشتیان آتش را نمی پرستیدند اما آن را به عنوان مظهری از یک انسان متعالی مورد احترام می دانستند.
حرکت صعودی آتش ، نورانی و گرما بخش بودن آن ، نماد یک انسان متعالی را در آیین زردشت تداعی می کند.
فلسفه ی خانه تکانی
زرتشتیان ایران باستان بر این باور بودند که فَرْوَهَرْها( تلفظ درست: فْرَوَهْرْ یا فْرَوَرْ به معنای آن که نیرویی زیاد دارد- فرَ = زیاد ، وَر= نیرو و توان) ( یکی از نیروهای اهورایی در کالبد انسان که پس از مرگ همانند روان به مکان نخستین خود باز می گردد ) از ده روز پیش از نوروز برای دیدار بستگان و بازماندگان خود به زمین بازمی گردند. به همین دلیل است که زردشتیان از اوایل اسفند ماه خانه تکانی و پاک سازی محیط پیرامون خود را آغاز می کردند و مقدمات جشن و شادی را فراهم می ساختند تا فروهرها هنگام فرود آمدن، آنها را هماهنگ با طبیعت ، شاد و خرم و پاک و تازه ببینند و با خشنودی و آرزوی برکت برای خاندان خود به سرای خویش بازگردند.
سبزه
روایت است که اهریمن ، بلای خشکسالی را بر زمین فرو نشانید. اما جمشید به جنگ با اهریمن پرداخت و سرانجام او را شکست داد. آنگاه خشکسالی ، قحطی و نکبت را بر روی زمین از ریشه بخشکانید و به زمین بازگشت. با بازگشت او ، درختان و هر نهال و چوب خشکی سبز شدند. پس مردم این روز را " نوروز " خواندند. و هر کس به یمن و مبارکی در ظرفی ، جو کاشت و این رسم سبزه نشانیدن در ایام نوروز از آن زمان تا به امروز باقی مانده است.
هفت سین
سمنو ، سیب ، سنجد ، سرکه ، سیر ، سماغ و سبزه ،
هفت واژه ای که با حرف سین شروع میشوند و معانی استعاره ای خاص خودشان را دارند ، به همراه تخم مرغهای رنگین ، گلاب ، شمع و آینه عناصر تشکیل دهنده ی سفره ی هفت سین ایرانیست. زردشتیان کتاب مقدس اوستا را نیز در راس سفره هایشان قرار می دهند.
هریک از این موارد سمبل و نماد تولد دیگرباره ی بهاران است.
در اساطیر ایرانی ، سمنو که از جوانه ی گندم درست میشود ، نشانه و سمبل زایش دوباره ی بهار است. و سبزی و سماغ و سرکه نماد افکار نیک ، کردار نیک ، خدا پرستی ، نیک بختی ، جاودانگی و داد و دهش هستند که به باور زردشتیان ، زردشت پیامبر ، آنها را از جمله صفات اهورا مزدا دانسته است.
هان انجمن شد بر تخت اوی از آن بر شده فره بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین بر آسوده از رنج تن، دل ز کین
به نوروز نو شاه گیتی فروز بر آن تخت بنشست فیروز روز
بزرگان به شادی بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد فردوسی توسی، حماسه سرای بزرگ ایران(329-411هجری برابر با 940-1020 میلادی) استاد بی همتای شعر پارسی، بزرگترین حماسه سرای ایران و یکی از حماسه سرایان بزرگ جهان است. اثر جاویدان او، شاهنامه، در شمار بزرگترین آثار حماسی عالم است. این اثر با ارزش که در حدود 50000 بیت دارد، منظومه ایست به بحر متقارب در شرح تاریخ ایران از قدیمترین زمانها تا حمله ی تازیان در قرن هفتم میلادی که شامل قسمت های اساطیری و داستانی و قسمت تاریخی است. ترجمه هایی از این اثر به زبنهای ترکی و تازی صورت گرفته اما از همه مهمتر ترجمه ژول مول به فرانسوی و شاک و روک به آلمانی و اتکینسن به انگلیسی و پیزی به ایتالیایی است. نظم شاهنامه مبتنی است بر ماخذ قدیم که از همه مهمتر یکی شاهنامه منثور ابومنصور محمد بن عبدالرزاق و دیگری اخبار رستم از آزاد سرو سیستانی است. فردوسی در حدود سال 329 هجری در روستای باژ از توابع طابران توس در خانواده ای از طبقه ی دهقانان ولادت یافت و در جوانی شروع به نظم داستانهای قهرمانی کرد و در سال 370هجری بعد از آگاه شدن از قتل ((دقیقی)) که نظم شاهنامه را آغاز کرده بود، به نظم این کتاب پرداخت و در سال 384 هجری آن را به پایان برد. فردوسی ، شاهنامه را بسال 400 به سلطان محمود تقدیم کرد اما به دلایل مختلف میانشان اختلاف افتاد و فردوسی از غزنین به هرات و سپس به توس بازگشت و در سال 411 در زادگاهش درگذشت. فردوسی در اشعارش هیچگاه از دین خود سخنی به میان نیاورد اما تاریخشناسان ادبیات بر این باورند که وی بر دین ایرانی خود ماند و اسلام نیاورد، اما دین وی هرچه که باشد همواره اشعار و فداکاریش در دل ایرانیان خواهد ماند. آغاز داستان کنون باید خورد می خوشگوار که می بوی مشک آید از کوهسار هوا پرخروش و زمین پر ز جوش خُنُک آن دل شاد دارد بنوش درم دارد و نقل و جام نبید سر گوسپندی تواند برید مرا نیست این خرم آن را که هست ببخشای بر مردم تنگدست همه بوستان زیر برگ گلست همه کوه پر لاله و سنبل است به پالیز بلبل بنالد همی ندانم که نرگس چرا شد دژم ندانم که عاشق گل آمد گر ابر چو از ابر بینم خروش هژبر بخندد همی بلبل از هردوان چو بر گل نشیند گشاید زبان بدرد همی باد پیراهنش درفشان شود آتش اندر تنش به عشق زمین بر هوا شد گوا بنزدیک خورشید فرمانروا که داند که بلبل چه گوید همی به زیر گل اندر چه موید همی چو آواز رستم شب تیره ابر بدرد دل و گوش غران هژبر چند ماه پیش در مجله ی ((فروزش)) مطلبی در مورد زندگینامه ی فردوسی به چاپ رسیده بود که در پایان شعری منسوب به ایشان آمده بود اما در مورد صحت این شعر، صاحبنظران به توافقی نرسیده اند ولی آوردن این سروده خالی از لطف نیست. به ایرانیان زار و گریان شدم ز ساسانیان نیز بریان شدم دریغ این سر و تاج و این داد و تخت دریغ این بزرگی و این فر و بخت کزین پس شکست آید از تازیان ستاره نگردد مگر بر زیان برین سالیان چهارصد بگذرد کزین تخمه گیتی کسی نسپرد رهایی نیابم سرانجام از این خوشا بادِ نوشین ِ ایران زمین چو با تخت، منبر برابر کنند همه نام علی و عمّر کنند! تبه گردد این رنج های دراز نشیبی درازست پیش فراز نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر از اختر همه تازیان راست بهر! برنجد یکی، دیگری برخورَد به داد و به بخشش کسی ننگرد ز پیمان بگردند و از راستی گرامی شود کژی و کاستی رباید همی این از آن، آن از این ز نفرین ندانند باز آفرین نهان بدتر از آشکارا شود دل شاهشان، سنگ خارا شود شود بنده ی بی هنر شهریار!!! نژاد و بزرگی نیاید به کار از ایران و از ترک و از تازیان نژادی پدید آید اندر میان نه دهقان نه ترک و نه تازی بوَد سخن ها به کردار بازی بود زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آرند پیش بریزند خون از پی خواسته شود روزگار بد آراسته
گل از ناله او ببالد همی
شب تیره بلبل نخسبد همی
گل از باد و باران بچسپد همی
چو از ابر بینم همی باد و نم
شب تیره بلبل نخسبد همی
گل از باد و باران بچسپد همی
نگه کن سحر گاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتن پهلوی
همی نالد از مرگ اسفندیار
ندارد بجز ناله زو یادگار

