دیدار با مسیح

خوشا به حال مسکینان در روح، که ملکوت آسمان ازآن ایشان است.      عیسی مسیح

 

دیدار با مسیح (به مناسبت پیشواز از زادروز عیسی مسیح)

تقدیم به روان پاک بزرگ پیامبر خدا، پیام آور مهر و صلح و دوستی، عیسی مسیح ( درود خدا بر او)، و همگی مسیحیان مهربان میهن بزرگمان، ایران!

"روت"به سوی صندوق پستی اش رفت و درش را باز کرد. تنها یک نامه درون صندوق بود. نامه را برداشت و پیش از اینکه بازش کند، پشت و روی آن را نگاه کرد. نامه نه تمبری داشت و نه نشانی فرستنده ای. تنها چیزی که بر روی پاکت به چشم می خورد،نام و نشانی خودش بود. به هر حال نامه را ابز کرد و خواند:

" روت عزیزم!

شنبه بعد از ظهر دارم میام همون نزدیکیا و دلم می خواد ببینمت.

دوستدار همیشگی تو، عیسی مسیح " !

 

تمام بدنش به لرزه افتاده بود. با دستانی لرزان نامه را بر روی میز انداخت و با خودش گفت: یعنی برای چی مسیح می خواد منو ببینه؟! من که آدم مهمی نیستم!! از اون گذشته، چیزی برای پذیرایی ندارم.

در همین اندیشه بود که ناگهان یاد قفسه های خالی آشپزخانه اش افتاد: وای خدای من! حالا دیگه کاملنمطمئن شدم که چیزی برای پذیرایی ندارم. ولی بهتره هرچه سریعتر برم فروشگاه و برای شام کمی خرید کنم.

سپس رفت و کیف پولش را برداشت و شروع کرد به شمردن پولهایش: پنج دلار و چهل سنت. با خودش گفت: خوبه! حالا با همین مقدار پول می تونم چندتا نون و چند تیکه گوشت بخرم.

فورنژاکتش را پوشید و با شتاب از خانه بیرون رفت. سپس چند نان فرانسوی، نیم پوند گوشت بوقلمون‏ و یک شیر پاکتی خرید. تنها دوازده سنت برایش باقی مانده بود و باید تا صبح دوشنبه با همین دوازده سنت سر می کرد. با همه ی این احوال، در راه خانه احساس خوبی به او دست داده بود. در همین حال و احوال بود که شنید یکی از پشت سر صدایش می زند: خانوم! می تونی به ما کمک کنی؟

روت به قدری فکرش مشغول تهیه و تدارک شام شب بود که متوجه آن دو نفری که پشت سرش بودند، نشده بود. زن و مردی با پوشاک های کهنه بر تن. مرد گفت: خانوم محترم! من بیکارم، متوجه که هستید؟ من و همسرم مجبوریم شب و روزمون رو توی خیابون بگذرونیم. حالا هم که هوا داره کم کم رو به سردی می ره.ما هم خیلی گرسنه هستیم. اگه بتونین یه جوری کمکمون کنید، ممنونتون میشم.

روت نگاهی به زن و مرد انداخت. آنها بسیار فقیر بودند. روت مطمئن بود اگر آنها خواهان کار باشند با کمی تلاش می توانند کاری آبرومندانه بیابند. با این همه به آنها گفت: دلم می خواد بهتون کمک کنم اما من خودمم آهی در بساط ندارم.تنها چند تیکه گوشت دارم و چندتا  تیکه نون. از اینها گذشته، امشب یه مهمون خیلی مهم و عزیز دارم و مجبورم با همین چیزا ازش پذیرایی کنم.

مرد گفت: باشه خانوم محترم! متوجهم. به هر حال ممنون.

سپس مرد دست همسرش را گرفت و با هم تا سر کوچه رفتند. روت که دید آنها دارند می روند، احساس تپش قلب عجیبی کرد. درست همان احساسی را داشت که هنگام خواندن نامه به او دست داده بود.

روت با شتاب خودش را رساند سر کوچه و فریاد زد: صبر کنید آقا! زن و مرد ایستادند و نگاهی به پشت سرشان انداختند. روت گفت: ببینین، این غذاها رو با خودتون ببرین. منم میرم برای مهمونم یه غذای دیگه آماده می کنم.

سپس سبد خریدش را به مرد داد. مرد گفت: سپاس گزارم خانوم! همسر آن مرد هم گفت: منم واقعن ازتون تشکر می کنم.

روت نگاهی به زن انداخت و دید دارد از شدت سرما دندانهایش به هم می خورند! به همین خاطر ژاکتش را از تنش درآورد و گفت: بیا! این ژاکتش هم مال شما. من یکی دیگه توی خونه دارم.

 سپس لبخندی از روی خرسندی زد و در حالی که نه ژاکتی تنش بود و نه سبد خریدی دستش بود تا به خانه ببرد و چیزی برای مهمانش آماده کند، از آن زن و مرد دور شد.

هنگامی که به خانه رسید، داشت از سرما یخ می زد. از آن گذشته دلشوره ی بدی پیدا کرده بود. عیسی مسیح می خواست به خانه اش بیاید و او هیچ چیز برای پذیرایی نداشت! کیفش را نگاهی کرد تا کلید خانه اش را درآورد که ناگهان متوجه نامه ی دیگری شد که در صندوق پستی اش بود. با خودش گفت: خیلی عجیبه! پستچی هیچگاه دوبار در روز نمی آد.

با این حال نامه را از صندوق درآورد و خواندش:

" روت عزیزم!

از اینکه باز هم دیدمت خوشحالم. از بابت غذای خوشمزه ای که به ما دادی بی نهایت ممنون. همچنین از بابت اون ژاکت زیبا هم ازت تشکر می کنم.

دوستدار همیشگی تو، عیسی مسیح " !   

هوا همچنان سرد بود؛ اما روت که دیگر ژاکتی برای پوشیدن نداشت، به هیچ وجه احساس سرما نمی کرد.

 

 

 

 

 

چه زیباست که اگر از نوشته های این تارنگار استفاده کردی، با ذکر نام منبع و نشانی تارنگار، همراه  باشد!

 

www.jhilamo.persianblog.ir

/ 7 نظر / 10 بازدید
پیمان

سلام اقا سینا.نه هنوزم وبلاگه مریمه منتها یه مدت که شما نبودین من به جا مریم نوشتم چون خوشبختانه مریم سعیدو فراموش کرد[لبخند] من خواهر زاده ی مریمم از اپ بعدی مریم هستش.به هر حال خوش اومدی.باای[خداحافظ]

مریم

سلام دلم واست خیلی تنگ شده بود من برگشتمو اپ کردم.حتما بیای ها.منتظرتم گلی[لبخند]

ف

سلام[گل][گل][گل]

اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز: من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره حفظ محیط زیست در دین زرتشت نوشتم لطفا" اگر مایل هستید آن مطالب را بخوانید و با بیان دیدگاه خود آن را کامل کنید. با تشکر از شما دوست عزیز[گل]

ساغررر

ای وووووووووووول منـــم کردم خلی خوخحال شدم دمت گرررررررم[خواب]

ندا

سلام حالا که عوامل(که خودت بودی)شناسایی شد و موانع سر راه واسه خوندن مطالب جدید رو این بلاگ برداشته شد من باز اومدم اما من آخرش نفهمیدم اعتقادات تو سمت و سوی مسیحیته یا زرتشتیت..... به هر حال قشنگ بود راستی از اون جایی که من کنکور ندارمو پیش دانشگاهی نیستمو وقت آزاد زیاد دارم...آپیم[نیشخند] موفق باشی... بای