یه جمعه ی خوب

جمعه یکی از دوستام برای تمرین( موسیقی ) اومده بود خونه ما.. اونم اسمش سیناست!

یکی از بهترین دوستامه... یه چیزی تو مایه های یه برادر...

خیلی پسر خوبیه...

ما اول قرار بود هشت نفری به اضافه ی خودم یه گروه موسیقی تشکیل بدیم و از همین حالا تمرین کنیم تا بتونیم با هم هماهنگ بشیم و یه گروه قدرتمند تشکیل بدیم. من فقط پنج نفرشونو می شناختم. اون سه نفر دیگه هم  آشنا و فامیل دوستام بودن. ولی بعد از چند روزمیدیا  که نوازنده ی دف هست گفت که بهتره از اول کار همه نباشن. یعنی همه ی نه نفر نیان واسه تمرین. بهتره اول ما چهار نفر باشیم( من و سینا و آروین و میدیا). هرموقع سطح آمادگیمون بالا بود اونموقع اونای دیگه رو واسه تمرین دعوت می کنیم. گفت بهتره یک سال اول رو اینجوری چهارنفری تمرین کنیم. ماهم قبول کردیم. حالا در مورد آروین بگم که خواننده گروه بود و یه جورایی هممون هم به عنوان سرپرست گروه قبولش داشتیم. من وسینا هم که هردومون سه تار کار کردیم ولی الان من دارم نی کار می کنم و سینا هم داره تار کار می کنه. البته من ساز اصلیم همون سه تاره. اوضاع بر همین منوال بود و ما تمرین هم کردیم و یه آهنگ هم خوندیم ولی یه دفعه یه اتفاق ناخواسته افتاد که باعث شد گروه به هم بخوره؛ البته موقتا تا تابستون. ولی من و سینا هفته ای یکی دوبار با هم تمرین سه تار می کنیم.

  من اتاقم طبقه بالاست. بهارخوابه، واسه همین سر و صدا نمیره پایین یا واسه همسایه ها مزاحمتی نداره اگه اونجا تمرین کنیم. برای همین قرار شد جای تمرینمون خونه ی ما باشه که اتاق من واقعا جای خوبی بود برای تمرین.

الان فعلا که اوضاع اینجوریاست!

خلاصه سینا اومد و با هم نشستیم تمرین کنیم. یه اهنگ زیبا رو تمرین کردیم که من خیلی دوسش دارم. توی دستگاه اصفهانه، اسمش "سیمین بری" هست:

سیمین بری گل پیکری آری              از ماه و گل زیباتری آری

                          همچون پری افسونگری آری

دیوانه ی رویت منم چه خواهی دگر از من *  سرگشته ی کویت منم نداری خبر از من

هرشب که مه بر آسمان             گردد عیان دامن کشان             گویم به او راز نهان

که با من چه ها کردی             به جانم جفا کردی

هم جان و هم جانانه ای اما            در دلبری افسانه ای اما

                           اما ز من بیگانه ای اما

آزرده ام خواهی چرا تو ای نوگل زیبا            افسرده ام خواهی چرا تو ای آفت دل ها

 

 

زیباست. اگه بتونم میذارمش واسه آهنگ متن وبلاگم. اما فعلا نمی تونم. فردا صبح ساعت شش قراره برم ارومیه پیش پسرخاله م، دوست جون جونیم. خیلی دوسش دارم. با داییم میرم. برگشتم میذارمش.

خوب دیگه با اجازه تون من برم. به قول بچه ها " بیکَین    بَ    شَو!"

 

/ 6 نظر / 25 بازدید
موریس

سلام من موریس هستم با اسم موریس لینکم کن من آپم بیا سر بزن و نظر بذار یادت نره

شلير

درسته كه اهنگاي قديمي خيلي قشنگن و لي جون من اگه گروه تشكيل ميدين نوآوري كنين ديگه تكرار بسه. موفق باشي[گل][گل][گل]

ندا

سلامی دوباره ایشالا بتونین تو راهی که قدم میذارین موفق باشین اما همه چی شروع نیس مهم ادامه دادنه و نباختن فکر میکنم به ثمر رسوندن یه گروه اونم موسیقی و اونم تو ایران کار زیاد راحتی نباشه...به هر حال امیدوارم با نوآوری در کنار حفظ سنن نشید یکی مثل عزیز ویسی...واینکه اسم گروهتونو بذارین 2سیناو بقیه... بای

ساغر

موفـــق باشی دادش گلممم مر30 که سر زدی

اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز: وبلاگ اوستا با مطلب تازه ای با عنوان تهمت تحریف گات ها کتاب آسمانی زرتشت به برسی این مسئله پرداخته لطفا" اگر مایل بودید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید. با تشکر از شما دوست عزیز[گل]

هاله

سلام وقتی بعد از مدت ها اومدم اینجا واقعا شوکه شدم...چون وبلاگت کم کم داره از زرتشتی بودن به مکانی واسه نوشتن خاطرات خودت تبدیل میشه.. به هر حال خواستم بگم به روزیم[پلک]