داستانی ایرانی(2)

gol

:: شیخ گفته: دو برادر بودند و مادری. هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی و یک برادر به خدمت خداوند مشغول. آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدایش خوش بود. برادر را گفت:"امشب نیز خدمت خداوند به من ایثار کن." هر شب چنین می کرد. آن شب به خدمت خداوند سر به سجده نهاد در خواب شد. دید آوازی آمد که برادر تو را آمرزیدیم و تو را به او بخشیدیم. گفت:" آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر. مرا در کار او می کنید!؟"

جواب آمد:"زیرا که آنچه تو میکنی ما از آن بی نیازیم و لیکن مادرت از آن بی نیاز نیست که برادرت خدمت کند."::

از نُسَک ( = کتاب) " شرح زندگانی شیخ ابوالحسن خرقانی"

 

/ 12 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوری زاده

منم علیک سلام[لبخند] خواهش میشه...خوشحالم که خوشت اومد..فلا که نمیتونم ولی هر وقت تونستم بقیه شم میذارم(امیدوارم این دفه دیگه نگی سخت بود)[نیشخند]

ماشا

سلام دوست من. واتوره با عصر بلند انتظار به روز شد. چشم به راه قدمت هستم.

نفس محمدی

سلام . داستان واقعا جالبي بود . اميدوارم هممون قدر مادرا و پدرامونو بدونيم . [گل]

habil Ami

سلام،داستان قشنگي بود. خوشحال ميشيم به ماهم سر بزني دوست عزيز[گل]

ماشا

سلام دوست من. واتوره با...آغا زوی تر بو وخت ظهوره ...به روز شد. منتظر شما هستیم.